کسی می آید
نویسنده : مریم ریاحی

دلش نمی­ خواست صبح به آن قشنگی با یادآوری موضوع خواستگاری خانواده‌ی «مَلِکان» خراب شود. دوباره بالش را بغل کرد و تکیه به دیوار داد و نشست. انگار تازه داشت توی ذهنش دنبال دلیل برای رد کردنِ این یکی می­گشت... نمی‌دانست چه طوری باید به همه حالی بکند که «باباجون من می­خوام درس بخونم... دوست دارم حالاحالاها مالِ خودم باشم... دوست دارم مرد ایده­آلم رو خودم انتخاب کنم... چرا... باید هر کسی به خودش اجازه بده بیاد خواستگاری من؟!»

مامان مهری همیشه می‌گفت: «خواستگار، اعتبارِ دختره... عیب نداره، بزار بیان... اون قدر باید بیان و برن، تا بالاخره یکی جور بشه... مطمئن باش اگه میون این همه آدم یکی­اش به دلت بشینه دیگه از صرافتِ درس خوندن و این حرفا می­افتی؟!»

خورشید کم­کم توی خودش فرو می‌رفت و بالش را بیشتر فشار می­داد که صدای های و هوی مهرداد را شنید... با خودش گفت: «معلوم نیست کِی از خواب بیدار شده که الآن این­همه سرحاله!!»

و صدای مهرداد آمد که بلند می­گفت: «خورشید... نون خریدم، تنبل خانوم... هنوز بالایی؟!! ... مامان...! چرا صداش نکردی... نگفتم قبل از بلندشدنِ این مرتیکه، صداش کن بیاد پایین؟!! خورشید مثل فشنگ از جا جست، نمی­خواست مهرداد پشت سرش لُغُز بخواند... دوباره بالش را پرت کرد و از اتاق بیرون آمد و تا مامان مهری خواست حرف بزند، گفت: «کدوم مرتیکه؟! محسن وِ می­گی؟!

مهرداد: «بَه سلام... بالاخره طلوع کردین خورشید خانوم؟! پس چرا این­طوری؟»

خورشید با همان حرارت گفت: «پرسیدم محسن و می­گی؟!

مهرداد: «آره... حالا چرا زخمی شدی؟!»

خورشید با اعتراض رو به مامان مهری کرد و گفت: «ببین مامان جلوی شما دارم بهش می‌گم... اِن­قَده گیر نده به من...، اولاً این مرتیکه، محسن برادر سحره!! از بچگی با من بزرگ شده... در ثانی اصلاً توی این باغ­ها نیست!!

مهرداد برای این که بیشتر حرص او را در بیاورد گفت: «آهان!! داری پُرروبازی درمی­یاری؟! خورشید عصبی شد و با اعتراض رو به مامان گفت: «مامان!!!»

مامان مهری کلافه از بحث آن­ها گفت: «ای بابا!! مهرداد... این نونا توی دستت خشک شد مادر!!... چه­قدر الکی بحث می­کنین... خورشید راست می­گه، محسن هم مثل تو... داداشِ خورشیده!!»

مهرداد نان­ها را داخل سفره گذاشت و گفت: «من این چیزا سرم نمی­شه داداش!! ... داداش!! از فردا قبل از این که محسن بلند بشه می‌یای پایین و الا همین پایین می‌خوابی؟!»

خورشید بی­اعتنا به او، قوری را از روی سماور برداشت و چای ریخت و گفت: «منتظر دستور جناب عالی بودم!!»

 



قیمت: 130,000 ریال


ارسال نظر در مورد کتاب کسی می آید

نام (اجباری) :  
پست الکترونیک :    




نظرات کاربران در مورد کتاب کسی می آید

melika
1391/12/03

فوق العاده بود واقعا مرسي!!!!

melika
1391/12/03

فوق العاده بود واقعا مرسي!!!!

هنگامه
1391/09/23

با سلام مثل همیشه یه شاهکار دیگه از خانم ریاحی حرف نداره عالللللللللللللللللی

راحله
1391/09/12

بی نظیر بود نا حالا چندین بار خوندمش منم عاشق کتابای خانم ریاحیم و بی صبرانه منتطر کتاب بعدیشون هستم که تو نمایشگاه بچه های پرسمان گفته بودن تابستون منتشر میشه ولی تا الان که خبری نیست

نسيم
1391/08/12

عالي بود.يكي از بهترين كتاب ها بود. حرف نداشت

مینا
1391/06/17

بیش از صدبار خوندمش عاشق ِ رمانهای خانم ریاحیم و بی صبرانه منتظر رمان جدیدشون

شعبانی
1391/06/04

سلام و احترام فراوان خدمت خانم ریاحی دست مریزاد واقعا خسته نباشید. بسیار زیبا وروان مثل مابقی کاراتون خیلی دوست داشتم. تشکر ویژه از انتشارات پرسمان

مهرو
1391/04/31

اینم خیلی ناز بود...لطیف و عاشقانه!