دلش نمی خواست صبح به آن قشنگی با یادآوری موضوع خواستگاری خانوادهی «مَلِکان» خراب شود. دوباره بالش را بغل کرد و تکیه به دیوار داد و نشست. انگار تازه داشت توی ذهنش دنبال دلیل برای رد کردنِ این یکی میگشت... نمیدانست چه طوری باید به همه حالی بکند که «باباجون من میخوام درس بخونم... دوست دارم حالاحالاها مالِ خودم باشم... دوست دارم مرد ایدهآلم رو خودم انتخاب کنم... چرا... باید هر کسی به خودش اجازه بده بیاد خواستگاری من؟!»
مامان مهری همیشه میگفت: «خواستگار، اعتبارِ دختره... عیب نداره، بزار بیان... اون قدر باید بیان و برن، تا بالاخره یکی جور بشه... مطمئن باش اگه میون این همه آدم یکیاش به دلت بشینه دیگه از صرافتِ درس خوندن و این حرفا میافتی؟!»
خورشید کمکم توی خودش فرو میرفت و بالش را بیشتر فشار میداد که صدای های و هوی مهرداد را شنید... با خودش گفت: «معلوم نیست کِی از خواب بیدار شده که الآن اینهمه سرحاله!!»
و صدای مهرداد آمد که بلند میگفت: «خورشید... نون خریدم، تنبل خانوم... هنوز بالایی؟!! ... مامان...! چرا صداش نکردی... نگفتم قبل از بلندشدنِ این مرتیکه، صداش کن بیاد پایین؟!! خورشید مثل فشنگ از جا جست، نمیخواست مهرداد پشت سرش لُغُز بخواند... دوباره بالش را پرت کرد و از اتاق بیرون آمد و تا مامان مهری خواست حرف بزند، گفت: «کدوم مرتیکه؟! محسن وِ میگی؟!
مهرداد: «بَه سلام... بالاخره طلوع کردین خورشید خانوم؟! پس چرا اینطوری؟»
خورشید با همان حرارت گفت: «پرسیدم محسن و میگی؟!
مهرداد: «آره... حالا چرا زخمی شدی؟!»
خورشید با اعتراض رو به مامان مهری کرد و گفت: «ببین مامان جلوی شما دارم بهش میگم... اِنقَده گیر نده به من...، اولاً این مرتیکه، محسن برادر سحره!! از بچگی با من بزرگ شده... در ثانی اصلاً توی این باغها نیست!!
مهرداد برای این که بیشتر حرص او را در بیاورد گفت: «آهان!! داری پُرروبازی درمییاری؟! خورشید عصبی شد و با اعتراض رو به مامان گفت: «مامان!!!»
مامان مهری کلافه از بحث آنها گفت: «ای بابا!! مهرداد... این نونا توی دستت خشک شد مادر!!... چهقدر الکی بحث میکنین... خورشید راست میگه، محسن هم مثل تو... داداشِ خورشیده!!»
مهرداد نانها را داخل سفره گذاشت و گفت: «من این چیزا سرم نمیشه داداش!! ... داداش!! از فردا قبل از این که محسن بلند بشه مییای پایین و الا همین پایین میخوابی؟!»
خورشید بیاعتنا به او، قوری را از روی سماور برداشت و چای ریخت و گفت: «منتظر دستور جناب عالی بودم!!»